![]() |
![]() |
|
|
ای دوست ما از آن پاکدلانیم که ز دل کینه نداریم
یک شهر پر از دشمن و یک دوست نداریم یک شاخ درختیم پر از میوه توحید هر رهگذری سنگ زند باکی نداریم |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 15:56 توسط ساناز |
|
|
رفتنت اغاز ویرانی است حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن... گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو چشم هایم بی تو بارانی است حرفش را نزن... ارزو داری که دیگر بر نگردم پیش تو راهمان با این که طولانی است حرفش را نزن... خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی این شکستن نا مسلمانی است حرفش را نزن... حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام رفتنت اغاز ویرانی است حرفش را نزن...!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 12:42 توسط ساناز |
|
|
چه خوب می شد اگر می توانستيم برگرديم به روزهايی كه گذشته ، و حال خاطراتشان در دلها باقی مانده و با به ياد اوردن لحظه ، لحظه هايشان ديوانه می شويم ...! چه می شد اگر هميشه اين لحظات باقی می ماندند و يا اگر هم قرار بود همه از بين بروند ، افسوس كه بايد سوخت و ساخت در اين اشفته بازار ...!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 12:31 توسط ساناز |
|
|
انقدر دل تنگ بارانم نمی دانی ، جان تو بسته است با جانم نمی دانی ...!رفته ای از این دیار و باز می دانم، مثل شمعی رو به پایانم نمی دانی ...!راز من را قاصدک ها خوب می دانند، تک گل تنهای گلدانم نمی دانی ...!از نگاهت گرمی خورشید می بارد، من ولی برف زمستانم نمی دانی ...!یک نفر با من همیشه سخت می جنگد، من اسیر قفل و زندانم نمی دانی ...!من تمام لحضه هایم سرد و غمگین است، من به یک ویرانه می مانم نمی دانی ...!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 21:30 توسط ساناز |
|
|
تو رفته ای که بی من ، تنها سفر کنی...
من مانده ام که بی تو شب را سحر کنم ! تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی ... من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 20:25 توسط ساناز |
|
|
بیا صادقانه اعتراف کن که تو اغاز گر این جدایی بودی... مردانه اعتراف کن که تو مقصر بودی ... بگو که تو گفتی گذشته ، گذشته است. باید فراموش کنی... همان طور که من فراموش کرده ام ! تو گفتی فراموش کن...! اما هیچ فکر نکردی با تک تک واژه های خنجرت... به قلب دردمندم زده ای ! نمی دانم آیا امید با تو بودن ، در زندگی من طلوع خواهد کرد...!؟ یا در غروب چشمان تو برای ، همیشه غروب کرده است...!؟ ای مونس روز ها و شب های گذشته ام ، نمی گویم باز هم به دیدارم بیا ! نمی گویم باز هم برایم حرف بزن ! اما تو را به محبت حاکم بر روابط گذشته امان سوگند ، و لحظه های کوتاه به اندازه زمان یک آه کشیدن دردمندان ، از مقابل ديدگانم عبور كن تا در ... درياي نگاهت غرق شوم تا بتوانم آن لحظه را ، در خاطرم قاب کنم ... تا همیشه به یادم باشد که ... روزگاری در زمانی که عاطفه خریدار نداشت ، بی هیچ بهانه ای تن به فراق داده ام تا تو خوش باشی! و خودم ایام روزگار را ، ایام زندگی سیاهم را ، بارانی کنم ...! کاش روزی وجدانت را به محاکمه می کشیدی که دختری ، را با هزاران ارزو در دقایق زندگی نشاندی ! اما در خشمناک ترین طوفان ها در میان سهمگین ترین ، گرداب ها به ابش افکندی بی آن که شنا را ... به او اموخته باشی ! از تو هیچ نمی خواهم جر اینکه بغد از خواندن ... این نامه اعتراف کنی که حق من ، این نبود ! و اگر رشته ای گسسته شد ... مقصرش تو بودی و نه من که فقط به تو دل بسته بودم . و اکنون دل شکسته ا ی ... بیش نیستم که از سوزش سیلی های ، پياپی روزگار ، شب و روزم را در سیاهی و ظلمت فراق گم کرده ام .!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 12:39 توسط ساناز |
|
|
نام تو را اورده ام دارم عبادت می کنم .
گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم . دستت به دست دیگری ، از دین گذشته کار من... اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم . گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم .! شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم . گفتی محبت کن برو ! باشد خداحافظ ولی... رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم ...!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 22:0 توسط ساناز |
|
|
آره !
غروب قشنگه ، مثل طلوع چشمات . آره ! پاییز قشنگه ، مثل خزون دستات . آره ! بارون قشنگه ، مثل اشک های گرمت . آره ! سکوت قشنگه ، رو لبای قشنگت . آره ! امروز قشنگه ، وقتی تو هستی با من . آره ! فردا قشنگه ، وقتی تو باشی یارم .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 21:20 توسط ساناز |
|
|
چرا باید همیشه پروانه به دور شمع بسوزد...
مگر پروانه دل ندارد... یا این شمع است که بزرگ دل است...! و این حکایت زندگی من است که همیشه به پای دیگران سوخته و رنج ومشقت کشیدم... و سنگ دلان فقط نگریستند و خندان از کنار من ، گذشتند و حتی اسمم را هم نپرسیدند.! ایا مثل پروانه گناهم چه بود که باید به دور شمع دیگران، بسوزم و بسازم ، و چرا قسمت من و پروانه سوختن و ساختن است...!؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 20:30 توسط ساناز |
|
|
نمی دانم...
نمی دانم دنیا کی تمام می شود تا دیگر این همه گناه کار را نبینم و از این همه نامردی دلم نگیرد. اگر نمی دانم دنیا کی به اخر می رسد ، حداقل می دانم انسان بودن با بشر بودن چقدر فرق دارد...! اگر روزگار غریبی می کندبه خاطر این است که خیلی ها فکر می کنند که وقت زیادی برای انسان شدن دارند...! می خواهم داد بزنم تا همه صدای مرا بشنوند و بگویم ای کسانی که زنده هستید، ای کسانی که به یاد ثانیه های از دست رفته روی پل تقدیر به انتظار نشسته اید..... وقت زیادی نمانده است..... انسان شوید!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 13:7 توسط ساناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من تو را دوست دارم هر چند تو نمي داني......!
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 دی 1386 آذر 1386 |
| پیوندها |
|
عاشقانه ها |
|
RSS
|